یکی بود یکی نبود
۱-آخرین غروب
دیگه امیدی به پیروزی نبود زمان روشنایی به پایان رسیده بود ساعاتی بعد جنگ نهایی آغاز میشد خورشید آخرین درخشش های روزش را بر زمین میگستراند و مثل یک گلوله آتشین در دور دست فرود می آمد ولی امیدی به طلوع دوباره اش نمی رفت . با این که نا امیدی برای لشگر روشنایی معنایی نداشت ولی امیدی هم در بین انها دیده نمی شد همه با چهره های غم زده به آخرین غروب خورشید نگاه میکردن
زمان عوض شده بود نوبت به شروع دوران تاریکی بود شاهزاده تاریکی در چادر خود میان سپاه در فکر اتفاقات بعد از پیروزیش بود سال ها بود که برای شکست روشنایی جنگیده بود کاری که هیچ کس باورش نمیشد . مگر میشد تمام این دنیا که با نور دیده میشد به تاریکی فرو بره ولی شاهزاده در مرحله آخر قصه سقوط روشنایی قرار گرفته بود . اینجا آخرین جایی بود که هنوز باور نداشتند روزی تاریکی همه جا را خواهد گرفت شاهزاده نیز آخرین غروب خورشید را نگاه میکرد ، از فردا همیشه خورشید از پشت ماه میتابید ، خندید و به فکر بعد از جنگ فرو رفت
۲-قرار ملاقات
هوا تاریک شده بود که شاهزاده برای چک کردن همه چیز پیش از جنگ از خیمه خارج شد نسیم خنکی از سمت دریاچه شروع به وزیدن کرده بود احساس خوشایندی هنگام برخورد با پوست به انسان القا میکرد سپاهیان دشمن دور تا دور جزیره ایستاده بودند و منتظر شروع جنگ بودند . چقدر پیروزی نزدیک به نظر میرسد آن سپاه کوچک هیچ شانسی برای پیروزی نداشت ، یعنی چند دقیقه جنگ طول خواهد کشید
در این فکر بود که دید یکی از فرماندهان سپاهش به او نزدیک میشد
ش.ت:چه شده فرمانده خبری شده؟
بله شاهزاده پیکی از دشمن رسیده است و میگوید پیغام محرمانهای برای شما آورده . چه دستور میفرمایید؟ چه کنیم با این پیک؟
ش.ت:خلع صلاحش کنید و به خیمه من بیاوریدش تا ببینیم چه ترفندی برای فرار از شکست چیده اند . جمله آخر را با حالتی تمسخر آمیز بیان کرد و به خیمه خود بازگشت
پیک وارد خیمه شد و به شاهزاده ادای احترام کرد
پیک : من فرمانده ...؟
ش.ت : نیازی به معرفی نیست پیامتان را بفرمایید
پیک : شاه سرزمین روشنایی میل به ملاقات با شما را دارد و من به همین سبب از طرف ایشان...!؟
شاهزاده با خنده عصبی و بلند خود حرف پیک را قطع کرد و با این که به نظر میرسید چیزی نمانده که پیک را از خیمه بیرون کند با صدایی آرام گفت: خوب من این دعوت را میپذیرم من ایشان را یک ساعت دیگر در کنار دریاچه ملاقات میکنم
پیش خودش گفت گرچه به نظرم کار بیهودهای میاد ولی قبل از پیروزی خیلی دلم میخواد با این شاه احمق صحبت کنم ،میخوام ببینم چه حسی قبل از شکست داره
پیک اجازه خروج خواست و به سمت جزیره بازگشت
فرمانده: ولی شاهزاده چرا این دعوت را قبول کردید؟ ما میتوانیم همین الان کارشون را تمام کنیم
ش.ت:عجله نکن فرمانده ،دشمن هر چقدر هم ضعیف باشه دست کم گرفتنش باعث شکست ،بگذار ببینیم چه میخواهن بگن!به هر حال تا یک ساعت دیگه نمیخواستم حمله کنم و محل ملاقات را هم من تعیین کردم
شاهزاده لبخند به لب به سمت بالای تپه رفت و از فرمانده جدا شد
۳-جای خالی ستاره
هوا نسبت به قبل از آمدن پیک خنک تر شده بود ، کم کم تعداد ستاره های آسمان بیشتر میشد انگار که یکی داره دونه دونه آنهارا روشن میکنه ولی شاهزاده امیدی نداشت که ستاره اون هم روشن بشه . خیلی وقت بود که چراغ ستارش سوخته بود و روشن نمی شد . جای ستاره خودشو خوب یادش بود ولی اثری ازش نبود . نا امید به جای خالیش تو اسمون نگاه میکرد . چقدر خاطره از اون ستاره داشت .
هوا کاملا سرد شده بود ولی سرمای عجیبی روی صورتش احساس میکرد . سعی کرد با دست صورتش را در مقابل سرما حفظ کنه که سر انگشتانش خیس شد
سرمای هوا همیشه چشمانم را به اشک می اندازد . این جمله ای بود که به خودش میگفت ولی خودش میدونست که علت اصلیش این نیست . بالاخره چشم از جای خالی ستاره برداشت باید به چادرش بر میگشت نیم ساعت دیگر وقت ملاقات بود.
از تپه به پایین روانه شد ولی حس میکرد قسمتی از وجودش اون بالا جا گذاشته بود
۴-شاه یا ملکه
لباس فاخری به تن کرد نمیخواست هیچ نقصی در ملاقاتش با شاه روشنایی باشه خیلی حرف ها از او شنیده بود در باره متانت ، جذبه ، قدرت و شجاعت و این که کسی تا به حال صورت او را ندیده ، در هیچ جنگی نتوانسته بود او را ملاقات کند تا به امشب که آخرین جنگ بود.
برایش سوال شده بود چرا تا به حال ملاقاتی نداشتند ، و از اون عجیب تر چرا حالا می خواست با او ملاقات کنه ؟ شاید یکی از علت هایی که این ملاقات را پذیرفته بود همین بود
فرمانده در مقابل درب خیمه منتظر شاهزاده ایستاده بود که شاهزاده سر تا پا مشکی از خیمه خارج شد
ش.ت : نظرت چیه فرمانده؟ خوب به نظر میرسم؟
سر تا پا مشکی بود . چکمه های چرم سیاه تا زیر زانو شلوار و لباس ابریشمی و شنل براقی که همگی مشکی بودند.
فرمانده:لباس ها همیشه در تن شما درخشش خاصی دارن قربان
ش.ت :خوب همه چیز حاضره؟فرمانده:کاملاً ، تمام منطقه پاک سازی شده افراد هم در جاهای خودشان قرار دارند کشتی شاه روشنایی هم اجازه ورود میخواستند
ش.ت :خوب پس بریم ، مهمانانمان را منتظر نگذاریم که حتماً از تاخیر ما شاد خواهند شد
چادری بزرگ برای ملاقات برافراشته شده بود شاهزاده تاریکی و فرمانده اش وارد شدند و در یک سر میز بلندی که برای همین ملاقات گذاشته شده بود نشستند میز ظرفیت حد اقل 10 نفر را داشت
ش.ت :پس مهمانانمان کجا هستند؟
فرمانده:دستور بفرمایید تا داخل میشوند
شاهزاده براشفت ، یعنی چه؟ شما شاه روشنایی را در سرما نگهداشته اید تا من برسم؟ عجب ،حیف که فرمانده منی وگرنه کاری میکردم تا یاد بگیری برای آب خوردنت هم باید از من اجازه بگیری
فرمانده که کاملاً وحشت کرده بود و همه چیز خلاف جهت پیش بینی هایش پیش رفته بود به سرعت دستور ورود کاروان روشنایی را داد
بعد از چند ثانیه 4 نفر وارد شدند و طبق پیش بینی شاه روشنایی صورت خود را پوشانده بود . لباسانشان طوری بود که انگار به مجلس عروسی آمده اند ، و انگار نه انگار تا چند ساعت دیگر شکست خواهند خورد . شاهزاده بعد از ورود آنها سریع گفت
ببخشید که منتظرتان گذاشتند بنده بی اطلاع بودم . پوزش من را بپذیرید
بعد از ثانیه سکوت ادامه داد اگر شاه موافق باشند گفتگوی خصوصی داشته باشیم دو نفره البته میدانم همه افرادی که اینجا هستند به یقین بسیار قابل اعتماد میباشند
همراهان شاه روشنایی و فرمانده تاریکی خارج شدند ، فرمانده خیلی ناراحت شد میدانست که این مجازات کاری بود که کرده
شاهزاده و شاه در چادر تنها ماندند . شاهزاده ادامه داد
حقیقتش را بخواهید لحظه اولی که دیدمتان شکه شدم . شما همیشه صورت خودتان را مخفی میکنیید؟ یعنی افراد خودتان تا به حال شما را ندیده اند؟
شاه بعد از لحظه ای سکوت که به خاطر فکر کردن به جواب بود گفت : این موضوع مهمی نیست مسایل مهمتری هست که باید در باره اش حرف بزنیم
شاهزاده : خوب من گفتم همه بیرون بروند چون خواستم شما راحت باشید خانم عزیز ، گفتم شاید نمیخواهید کسی بداند . ولی خوب جالب بود برام ، یا شما شاهتان مرده و هیچ مردی شجاعت حرف زدن با من را نداشته که شما را فرستادند یا واقاً شاه روشنایی یک خانم است
شاه : گفته بودند شما ادم زیرک و با هوشی هستید عجیب نیست انقدر قدرت دارید و به این مرحله رسیدید
شاهزاده: شما لطف دارید ، خوب برسیم به بحث خودمان که وقت زیادی باقی نمانده ، البته اگر موافقید؟
شاه : موافقم ولی قبل از ان میشه بفرمایید از کجا چنین حدسی به ذهنتون رسید؟ البته من تصدیق نکردم فرمایش شما را
شاهزاده : خوب یک علتش این بود که قدم شما سنگینی قدم یک مرد را نداشت و این برای یک حدث کافی اگر تصدیق میفرمودید علل موجه تری نیز ارایه میکردم
۵-ملاقات
خوب شاهزاده عزیز بریم سر اصل مطلب ، چرا این کار را میکنی چرا میخوای روشنی را نابود کنی
شاهزاده:شاه عزیز روشنایی آنقدری هم که به نظر میرسه پاک نیست یه نگاه به پشت خودتون بندازید ؟ چی بجای گذاشتید؟تبعیض ، اختلاف طبقاتی ، همه مردم عقلشون به چشماشون تغییر مکان داده ، من آمدم که تمامش کنم ،همین
شاه: نفرات قبل از تو هم همین حرف ها رو میزدن ولی هیچ کدوم تا این حد پیش نیامده بودن ،تو حتماً یک علت دیگهای هم داره که داری میجنگی من امشب فقط برای همین آمدم اگه بشه بفهمم و کمکت کنم چون فکر نمیکنم راهی که انتخاب کردی درست باشه
ش.ت: خوب همه حرف ها در باره شما درست بود ، ولی حقیقتاً من قصد گفتن قصه خودم را ندارم ، این که از کجا امدم ؟ چرا امدم؟
شاه: خوب پس میشه گفت ملاقاتمان بدون نتیجه به پایان میرسه ولی بگذارید من هم یک حدثی بزنم
ثانیه سکوت مطلق شد و شاه ادامه داد روشنایی تنها با روشنایی از بین میره ، یک ستاره همیشه میسوزه ولی در آخر انفجاره که نابودش میکنه و خود انفجار بزرگترین منبع نور به حساب می آید ، شاهزاده عزیز شما بعد از نابودی روشنایی میبایستی بمیرید چون منبع روشنایی خواهید بود ، همون چیزی که تا اینجا رساند شما را
ش.ت:حدس جالبی بود ، خوب اگه اجازه بدید قبل از بازگشتتان پذیرایی از شما انجام بشه؟
شاه: خیر ترجیح میدم زودتر برگردم ، برایتان شب خوبی آرزو میکنم ، شاه به همراه همراهنش به طرف جزیره رفتند و شاهزاده سر میز به فکری که همیشه در سر داشت فرو رفت
شاهزاده فکر میکرد علت ملاقات زمان خواستن یا بخشش و هر جیز دیگری غیر از این اتفاق باشد
خیلی حدس عجیبی زده بود
شاه چرا مثال یک ستاره نابود شده را زد؟
ایا میدانست چرا میجنگم ؟ برای همین تا به حال به ملاقاتم نیامده بود؟
در افکار پریشان ناشی از ملاقاتی که بسیار کوتاه انجام گرفته بود گم شده بود
فرمانده در کنار شاهزاده قرار گرفت
فرمانده: شاهزاده اتفاقی افتاده شده؟ همه چیز...؟
ش.ت: بله
فرمانده: چه اتفاقی افتاده قربان؟
ش.ت:هیچی همه چیز درسته
فرمانده کاملاً گیج شده بود هیچ وقت شاهزاده را این طور ندیده بودبه قدری در فکر فرو رفته بود که متوجه جواب هایی که میداد نبود
به همراه فرمانده به چادر خود رفت
ش.ت: فرمانده یک ساعت به من وقت بده کسی مزاحمم نشود حتی اگر دیدی دشمن داره پیروز میشه و پشت در چادر منه ، هیچ کسی مزاحمم نشه ، واضح بود؟
فرمانده : بله قربان
شاهزاده پیش خودش گفت باید فکر کنم ، فکر ،فکر ، اخه چرا؟
۶-جستجوی در میان خاطرات فراموش شده
از همه طرف افکار مختلف ، خاطرات قدیمی به مغزش هجوم می آوردند ، و یک سوال ، ایا مثال ستاره ای که شاه زد اتفاقی بود ؟
از زمان حال دور شد محیط اطراف را فراموش کرده بود . در بالای تپه ای ایستاده بود خورشید در حال غروب کردن بود ، این کار هر شبشان بود انتظار غروب خورشید تا ستاره ها معلوم بشن . باد بوی علف تازه را همه جا پخش میکرد ولی هنوز همراه شبانگهیش نیامده بود . هر شب موقع طلوع ستاره با هم به آن چشم میدوختند و هزار خاطره و آرزو برای هم تعریف میکردن ولی مثل این که امشب کمی تاخیر خواهد داشت شاید به طلوع ستاره نرسه؟
انتظار طولانی شد مخصوصاً که اثری از طلوع ستاره هم نبود. از کجا فهمیده بود که امشب قرار نیست ستاره طلوع کنه ، حتماً هوا گرفته . نتوانسته بیاد ، شب های بعد هم به همین منوال گذشت نه دیگر اثری از ستاره شد نه از همراهش
شاهزاده دوباره به زمان حال برگشته بود. چند ساعت بود که به فکر فرو رفته بود؟ ، چرا جلوی هجوم خاطراتش را نمی توانست بگیره؟ با نگاه کردن به ساعت فهمید چند دقیقه بیشتر به فکر فرو نرفته بود . جای خوش حالی داشت
انگار ذهنش در میان خاطرات دنبال حلقهای گم شده ای میگشت ، ولی چه بود نمی توانست بفهمد فقط در مغزش احساس خستگی میکرد انگار جستجو در خاطراتش تمام توان ذهنیش را گرفته و فلجش کرده بود . دلش میخواست بخوابه و استراحت کنه ولی میترسید . شاهزاده بین لشگریان معروف به همیشه بیدار بود انگار که هیچ وقت به خواب احتیاج ندارده البته همه دیده بودن که او میخوابه ولی انقدر کم بود که میشد فرض کنن اصلاً نخوابیده .و باز خاطره از شروع شب های بیخوابی دقیقاً همه چیز به همان شب بر میگشت ، شروع کابوس ها ، کابوس های تقریباً ثابت به طوری که بعد از مدتی میدانست که قراره چه اتفاقی در ادامه خواب بیفته
بیدار شدن برای شاهزاده سخت شده بود ، در خواب انتظار بیداری میکشید همین باعث شد تا انجایی که میتوانست زمان خواب خودش را کم کرده بود . شبی فرمانده او را از خواب بیدار کرده بود و گفته بود قربان دیدم در خواب ناله میکنید . او از فرمانده تشکر کرده بود . درست بود شاهزاده 1 ساعت بیشتر نخوابیده بود ولی در خواب 7 ساعت بود که انتظار بیداری کشیده بود
ش.ت: نه خیر امشب چه ام شده نمیدونم؟ چرا این خاطرات دست از سرم بر نمیدارن؟ بهتره روی جنگ فکر کنم
ولی همین جنگ باعث به یاد آوردن خاطرات بیشتری شد
چرا میجنگید؟
از کی اسم خودش را تغییر داده بود و همه شاهزاده تاریکی میخواندنش؟ ، چرا شاهزاده تاریکی؟
همه جنگ ها و ملاقاتش با شیطان را به خاطر می آورد
از کجا شروع شده بود ، همیشه میخواست در یکی از این جنگ ها شاه روشنایی را ببیند حتی چندین بار پیک داده بود که اگه او را ببینم جنگ را متوقف میکنم و کلی پیشنهاد دیگه ولی هیچ وقت قبول نشده بود
و حالا امشب بعد مدت ها همه چیز یادش می آمد . شاهزاده تغییر اسم داده بود تا گذشته را فراموش کند ولی در آخرین شب رسیدن به پیروزی ... چرا؟
به نظر بیشمار خاطره می آمدن ولی هیچ کدام حلقه مفقود ذهنش نبودند ، زمان به سرعت میگذشت باید زود تر میفهمید ولی دیگر ذهنش توان جستجو نداشت نگاهی به اطراف چادر کرد . اول به این فکر افتاد از تونل زیر زمینی زیر چادر که برای مواقع خطر تعبیه شده بود استفاده کند و به اطراف بره و ذهنش را کمی آزاد کنه ولی ذهنش با دیدن هر چیز خاطرات آن را مرور میکرد
همین راه مخفی کلی برای خودش خاطره داشت به خاطر همین روی از آن گرداند و دور شد شاید ذهنش اروم بگیرد
از روی ناچاری گنجه لباس ها را باز کرد ، پر لباس بود همه را زمانی جایی پوشیده بود . همه چیزی این جا دیده میشد پارچه سفیدی هم انجا در گوشهای مچاله شده بود میدونست توش یک تلسکوپ قدیمی بود ولی حالا که ستاره نبود به چه دردی میخورد؟
همیشه با اون تلسکپ... بقیه خاطره در ذهنش یخ زد تمام مغزش سوزن سوزن میشد آره این همون خاطره ایی بود که باید به یاد می آورد ان بوی عجیب و آشنا حالا همه چیز به هم ربط پیدا میکرد تنها کاری که باید میکرد همین بود
سریع لباس خودش را عوض کرد باید خارج میشد بدون این که کسی متوجه بشه
استرس عجیبی گرفته بود ، قلبش انقدر تند و بلند میزد که میترسید همه صدایش را بشنوند و وارد چادر بشوند تا ببینند چه شده
حدسش اگه درست بود ... حتی نمیتوانست باور کند ... یعنی ممکن بود
۷-آغاز جنگ
از راه مخفی با لباس کاملاً مشکی خارج شد درب خروجی راه در کنار درخت پیری بود که با برگ استتار شده بود دور از چشم سپاهیان نزدیک دریاچه قرار گرفته بود . شاهزاده اطمینان داشت تا 1 ساعت دیگه هیچ کسی متوجه نبودن او نخواهد شد حالا نوبت به شنا کردن بود هر طوری شده میخواست خودش را به اتاق شاه برسانه . این اولین باری نبود همچین کاری میکرد از این موقعیت سخت تر هم قرار گرفته بود ولی دیگه خاطراتش برایش مهم نبود فعلاً خودش رو میخواست به اون اتاق برسونه
-در قصر روشنایی
ملاقات با شاهزاده طبق گفته شاه بی اثر بوده و هیچ نتیجه مثبتی نداشته ، جلسه ای برای تصمیم گیری نهایی بعد از ملاقات با شاهزاده تشکیل شده بود . آخرین وضعیت آرایش نظامی مورد برسسی قرار گرفت . پس از اتمام جلسه شاه به اتاق خودش رفت و خواست تا شروع جنگ تنها باشد . بعد از قفل شدن در لباسانش را عوض کرد در این فکر بود که الان شاهزاده چه کار مکنه؟ آیا متوجه شده بود؟ میدونست که خیلی باهوشه ولی این چیزی نبود که بشه حدس زد. از پنجره به اردو گاه سپاه تاریکی نگاهی کرد و در تخت دراز کشید پرده های تخت را کشید تا محیط را امن تر حس کند ، 50 دقیقه از آخرین باری که شاهزاده را دیده بود میگذشت او در طی همه این سال هل همیشه کار های شاهزاده را زیر نظر داشت گرچه هیچ وقت تا امشب با او رو در رو نشده بود در افکار خودش غرق شده بود که صدای چکه کردن آب بر کف زمین به گوشش رسید
شاه: لعنت به این ساختمان قدیمی همه جاش یک ایرادی داره به محض این که خواست از جا بلند بشه دستی از پشت سر دهانش را گرفت
ش.ت: نترسید .غریبه نیستم . نیازی به فریاد کشیدن نیست . شاه عزیز ، بعد از چند ثانیه مکث دست از دهان او کشید و ادامه داد یا میخواهید ملکه صدایتان کنم .
شاه میخواست صورتش را در تاریکی اتاق پنهان نگه دارد ولی با شنیدن جمله بعدی شاهزاده این کار دیگر لزومی نداشت
ش.ت: میخواهید همراه شب های روشن بگویم ؟ ولی لطفاً نخواهید که با اسم کوچک صدایتان کنم
شاه: هر طور راحتید ! ، پس متوجه شدید؟
ش.ت: سخت بود ولی نه سخت تر از روزگاری که بر من گذشت .آشنا بودید ولی نه برای کسی که اسم خودش را نیز سعی به فراموششی داشت . من با روشنایی جنگیدم تا انتقام گرفتن روشنایی کوچک خودم رو بگیرم . آره جنگیدم ولی در شب آخر دیدم جنگ آخرم بی معنا شده . سخته بعد از این همه سختی ، جنگ ، رنج ... ببینی آخرش بی معنا تمام بشه
شاه: من میتوانم برات توضیح بدم نو.. ولی شاهزاده حرف شاه را قطع کرد
ش.ت: لطفی در حق من بفرمایید نام من را نبرید همان شاهزاده بفرمایید کفایت میکند و البته من برای شنیدن توضیح اینجا نیامدم
شاهزاده در کنار پنجره ایستاد زیر نور مهتاب تازه شاه متوجه شد که سر تا پای او خیس بودشاه: میخواهی هوله برات بیارم؟
شاهزاده لبخندی زد و گفت نه این آب در این شب سرد هم نمیتوانه آتش درونم را خاموش کنه راه زیادی اومدم ولی
شاه: خیلی خسته ای بیا استراحت کن چند دقیقه شنا کردی؟
ش.ت: منظورم این بود که از روزی که ستاره ام خاموش شد تا به حال ، از ترس کابوس دیدن نمیخوابیدم همش جنگ البته الان دیگه مهم نیست ، هنوز وقت استراحت نیست
شاه: پس از روی مثال ستاره حدس زدی؟
ش.ت: من که گفتم دلیل حدسم زیاد بود اگه میخواهی بدونی یکی از اون دلیل ها بویی بود که یک زمانی برایم آشنا می آمد ، و با فراموششی همه چیز باز یادم بود
در طی حرف زدن شاهزاده فقط به بیرون نگاه میکرد
شاه: اگه نمیخواستی من رو ببینی چرا اومدی؟ اگه میخوای ببینی چرا بیرون رو نگاه میکنی؟ اگه توضیح نمیخوای پس چه میخای؟
ش.ت: ااااااوه چقدر سوال ، صبر داشته باش همان طوری که من صبر کردم ، انصاف بدی اول نوبت منه
ش.ت: میخواستم بگم حق داشتی من دلیل جنگیدنم خودش روشنایی بود و به خاطر همین تا اینجا رسیدم ، تا به حال مهره سفید و سیاه دیدی من سفیدی قسمت سیاه بودم و برای پیروزی سیاهی جنگیدم با این که اصل خودم نبود و تو سیاهی قسمت سفید شدی
شاه: صبر کن به من هم فرصت بده از خودم دفاع کنم
ش.ت: نه ، تو تا حالا وقت داشتی فرصت داشتی حرف بزنی ولی هیچ وقت نزدی این چند دقیقه برای من بعد نوبت تو هر چقدر میخواهی صحبت کن
شاه دوباره ساکت شد
از بیرون صدا هایی می آمد شاهزاده پشت پرده پنجره رفت ، ملکه میخواست از تخت بلند بشه بره پهلوی اون و حرف بزنه
ولی شاهزاده گفت
از جات بلند نشو ، خبری نیست در سپاه من تازه فهمیدن که من نیستم دارن دنبالم میگردن
ش.ت: میخواستی امشب قصه من را بشنوی که چرا جنگیدم ، چه را آمده ام خوب من اومدم اینجا جواب سوالت را بدم ولی دیدم گفتنش اندازه تمام این روز ها طول میکشه ، شاید تو حوصلت سر بره ، میدونم میگی نه سر نمیره ولی من حوصله گفتنش را ندارم خوب فقط بگم سخت بود ، خیلی هم سخت بود با کل روشنایی جنگیدن سخت بود دقیقاً مثل الان تو با کل تاریکی جنگیدن سخته مگه نه؟بعد از چند ثانیه سکوت ادامه داد ، همراه عزیزم ، ملکه روشنایی حالا میتونی از جات بلند شی و بیای سمت پنجره
ملکه فکر کرد حالا نوبت اون شده و شاهزاده هم کمی آروم شده دیگه مشکلی نیست میتوانن حرف بزنن و با هم باشن ، با شادی از جا بر خواست
ش.ت: از وقتی که من پشت پرده آمدم صدای ضبط شده من پخش شده و الان من در فاصله دوری هستم
دنیا در چشمان ملکه سیاهی رفت ، هنوز امید داشت که شاهزاده داره شوخی میکنه ، هنوز پشت پردست
ش.ت: این سپاه تاریکی ست که میخواهد بهت حمله کنن ، بدون من البته ، من جنگی دیگر ندارم حالا جنگ برای تو شروع میشه ، مخواستی قصه من رو بشنوی دیدم اگه در همین قصه خودت قرار بگیری کامل تر این قصه را خواهی شنید بجنگ ، تاریکی را نابود کن شاید در آخر قصه تو همدیگر را دوباره دیدیم ، قول نمیدهم اسمم را عوض نکنم ولی هیچ وقت چهره ام را پنهان نمیکنم ، امید وارم موفق بشی ، و یک روزی همدیگر رو دوباره ببینیم
نوار تمام شده بود ، چشمان ملکه پر از اشک شده بود ، پیش خودش میگفت کاش ان موقعی که فرصت بود چند کلمه بهش میگفتم، شکست را نزدیک خودش میدید با این که سپاه رو به رو شاهزاده اش را از دست داده بود
مردی سیاه پوش از صحنه نبرد دور میشد در دستش پارچه سفید مچاله شده ای بود ، تمام اتفاقاتی که قرار بود برای ملکه بیفته را حفظ بود ، همیشه حواسش به اون خواهد بود ولی این بازی بود که خود ملکه طراحی کرده بود پس حقش بود خودش نیز بازی کنه البته پیروزی تاریکی تا این مرحله کار خودش بود ، بدون آن تاریکی ضعیف خواهد شد ، و خوب تاریکی نیز باید شکست میخورد اگر ملکه از پسش بر نمی امد بازم باید خودش وارد عمل میشد ولی فعلاً یکم میخواست ستاره ها را نگاه کنه شاید دوباره ستاره اش روشن میشد
پایان