شاهزاده سرزمین تاریکی

قصه و داستان

 
آرزو
نویسنده : شاهزاده تاریکی - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٧
 

آرزو میکنم عاشق نشید

اگر شدید آرزو میکنم که به عشقتن برسید

اگر نرسیدید بتوانید دوباره عاشق بشید

ولی در آخر باید بگم اگه نتوانستید جولوی عاشق شدن خودتان را بگیرید و عاشق شدید و به عشقتان هم نتوانستید برسید و دوباره عاشق هم نشدید باید بگم خوش به حالتان چون تو این زمانه کم پیدا میشه که بتونن اینتوری عاشق بشن ، تبریک میگم که واقا عاشق شدید و از خدا بریتان صبر آرزو میکنم تنها چیزی که شاید به دردتان بخورد


 
comment نظرات ()
 
 
آرزو
نویسنده : شاهزاده تاریکی - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧
 

وقتی تمام آرزوهایت در یک آرزو خلاصه شد

خوشحل شو که آرزو کم داری

ولی یادت نره که با از دست دادن آن آرزو همه آرزو هات را از دست میدی


 
comment نظرات ()
 
 
دم دمای صبح
نویسنده : شاهزاده تاریکی - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦
 

دم دمای صبح بود ، هوا هنوز خنکی خودش را حفظ کرده بود، شعاع هایی از آفتاب که داشت تلاش میکرد خودش را از پشت کوه ها بالا بکشه به داخل اتاق نفوذ می کرد.

در حالی که لبه ی پنجره را باز گذاشته بود به پشتی صندلیش تکیه داد و به طلوع خورشید خیره شد . نوک انگشتان دستش بیحس شده بود ولی مسررانه در کنار پنجره منتظر مانده بود ، این عادتی بود که از بچه گی داشت در ابتدا پدر و مادرش فکره کرده بودن مشکلی برایش پیش آمده ولی بعد ها امری عادی شده بود تا حدی که لقب عاشق خورشید بهش دادن ،  کسی که همیشه منتظر طلوع خورشید می نشینه ، عاشق دیدن تلاش گوی آتشین برای تصرف آسمان سیاه شب ، تلاشی بی پایان تا بینهایت.

ولی حقیقت ما جرا این نبود طلوع خورشید فقط یک زمان بود . زمانی ثابت که از هزاران سال پیش تا به حال برای امثل او گذاشته شده بود ، زمانی که آهنگ آسمانی توسط فرشتگان نواخته میشد و روح زندگی را به صبح می دمیند هیچ وقت کودکیش را فراموش نکرده بود ، شکی نداشت زمانی آن آهنگ را شنیده بود ولی الان چندین سال از آن موقع می گذشت ، خیلی وقت میشد که دیگر آن آهنگ را نتوانسته بود بشنود با این حال هر روز لب پنجره را باز میکرد و به محل طلوع خورشید خیره میشد.

بعضی وقت ها فکر میکرد شاید همه آن ماجرا ها زایده تخیل کودکیش بوده، شنیدن آهنگی به حدی زیبا که توان فراموشیش را نداشت.

نسیم خنکی از میان پنجره به داخل اتاق وزیده میشد ، آفتاب در حال طلوع کردن بود ، چشمانش را بست خنکی باد را بر پوست صورتش میتوانست حس کند ، فکر کرد امروز هم نشد که بشنوم ، در همین فکر بود که گرمایی را از پشت بر روی شانه هایش حس کرد و صدایی زیبا که در گوشش زمزمه میکرد : صبحت بخیر عزیزم ، بگو ببینم آفتاب رو بیشتر دوست داری یا منو؟

صدایی که سکوت صبح را شکسته بود فقط یک فرق با زمان کودکیش داشت بجای فرشتگان ، عشقش بود که در گوشش سرود زندگی را زمزمه می کرد

 


 
comment نظرات ()
 
 
قصه یک زندگی(این موضوع هنوز کامل نشده)
نویسنده : شاهزاده تاریکی - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۳
 

یکی بود یکی نبود

۱-کابوس

از خواب پرید ، کابوس بدی دیده بود ، همه ی بدنش خیس عرق بود . هنوز به خودش مسلط نشده بود و در این فکر بود که آیا واقعاً کشته بودش یا نه؟
ثانیه هایی گذشت تا متوجه بشه همه چیز رو به راه هست ، اون آدمی را نکشته.
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود ولی خواب از سرش پریده بود . وضو گرفت و نماز صبحش را خوند . البته همیشه نماز هایش را به موقع نمیخواند ولی خوب این طور اتفاقات آدم را به فکر می اندازه . حوله را برداشت تا دوشی بگیره هنوز از ترس همه ی بدنش میلرزید . آب کاملاً گرم بود ، پیش خودش فکر کرد اول صبح کسی حموم نمیره که آب سرد بشه! وان را پر آب کرد و دراز کشید، کم کم آرامش پیدا کرد و جرات فکر کردن به اون خواب لعنتی رو ، خیلی عجیب بود دسته بریده ای در اتاقش بود که البته انگشت میانیش نبود، انگار قبلاً قطع شده باشد الان که فکر میکرد میدید اصلا ًدست برایش آشنا نبود ولی در خواب میدونست برای کی بوده ، فکر میکرد صاحب دست را به قتل رسانده دوختر بچهای وارد اتاقش شد و گفت : ااااا این چیه؟
بهش گفته بود: این الکی ، ساختگی
ولی دختر بچه رفته بود ، مادرش را با صدای بلند صدا میزد تا بیاید و دست را ببیند .
خیلی سریع دست را از پنجره به بیرون پرت کرد تا مادر بچه نبیندش
مادر اون بچه اومد ولی چیزی نبود ، آره عجب بچه شیطونی و چند جمله دیگه ولی فکرش این بود که همسایه ها دست رو پیدا نکنند؟ به خودش میگفت نه حتماً قبل از آن سگ ها دست را میخورند
الان که در وان بود و فکر میکرد میدید این طرف ها که سگ نداره ؟
بچه ول کن نبود شروع کرده بود کمد را گشتن همه چیز داخل کمد را بیرون میریخت و او بود که دلشوره داشت نکنه چیزی پیدا بشه دلش میخواست بچه رو خفه کنه مادر بچه میخندید و از اتاق بیرون رفت که از داخل کمد چیز سیاه و کوچکی بیرون افتاده بود سریع بدون اینکه کسی متوجه بشه اون را از روی زمین برداشت و از خواب پریده بود
حالا که فکر میکرد نمیدونست اصلاً چی بوده؟؟
آب گرم بهش آرامش میداد ساعتی در وان ماند وقتی حس کرد کمی آروم شده حوله را بدور خودش پیچید و از وان خارج شد . به اتاقش رفت خورشید داشت طلوع میکرد . اسمان مشرق کاملاً نارنجی شده بود هوا پاک پاک بود . روز قشنگی به نظر میرسید با این که با همچین کابوسی شروع شده بود
حیفش آمد بیرون در بالکن نره با این که میترسید سرما بخوره با همان حوله قدی که به تن کرده بود و کلاهش را به سرش انداخته بود در بالکن را باز کرد و دقیقه ای در اون هوا نفس کشید .
هوا بوی بهار را داشت با خودش می آورد ، نسیم سبک و لطیفی بود ، یاد بهار های زیبای کودکیش افتاد ، چقدر دنیا اون زمان قشنگ به نظر میرسید .
روز شلوغی داشت باید آماده میشد ... برای اخرین بار به اون صحنه و اون هوا نگاه کرد تا به خاطرش بسپره و به داخل اتاق برگشت
۲-آغاز تحول
بر خلاف هر روز اشتهاش اول صبحی باز شده بود ، صبحانه مفصلی برای خودش درست کرد ، شیر موز ، اب پرتقال ، یک تخم مرغ نیمرو ،عسل ، چایی و نان سنگک خودش که به میزی که آماده کرده بود نگاه کرد تعجب کرد . چند سال بود صبحانه مفصلی نخورده بود؟
ضبط را روشن کرد ،یک آهنگ ملایم ، چه قدر صبحانه بهش چسبید . یادش میامد از بچهگی از خورن صبحانه بیزار بود فقط شاید چند بار بود که این طوری بهش صبحانه چسبیده بود آن هم وقی بود که مادر بزرگش زنده بود و شبی را آنجا میماندند فردا صبحش صبحانهایی که مادر بزرگ حاضر میکرد را فراموش نکرده بود . عاشق صبحانه هایش بود ، در چاییش مزه خاصی بود مثل مزه دوست داشتن ، عشق ، از آن موقع تا الان هیچ صبحانهای بهش انقدر نچسبیده بود .
دیگه داشت دیر میشد باید راه می افتاد تا به قرار ملاقات امروزش برسه ، سوار ماشین شد ، چه قدر حالش از این ملاقات ها به هم میخورد . هر روز کار کار کار ، آخرش چی؟ هر چی بزرگتر میشی به جای این که بتوانی زندگی کنی میفهمی قبلاً بهتر زندگی میکردی . به در شرکت رسید ماشین را داد که نگهبان ببره داخل پارکینگ ، در راه همه بهش سلام میکردن و می ایستادن ، معلوم بود اگه رییس شرکت نبودم حتی یکی از اینها جواب سلام من را هم نیدادن حالا ببین چی شده به خاطر پول به سجده می افتن .
شرکت دیگه از آب و گل در اومده بود ، تبدیل به یک غول اقتصادی شده بود کارش حتی اگر من هم نباشم پیش میره ، روز های اولی یادش بود با چه جون کندنی می شد یک کار گرفت ولی حالا از قرار دادای نفتی و گاز گرفته تا تجارت الکترونیک و انبوه سازی هر مناقصه ای دست میگذاشت میگرفت .حوصله ملاقات با کسی را نداشت به منشی گفت همه ملاقات های من را به معاون بدهید من چند روزی میخوام برم مرخصی در زمانی که نیستم ایشان جانشین بنده خواهند بود .
فکر کرد چقدر خوبه که معاونی مثل اون داره ، قابل اعتماد وگرنه کی میتونه این همه ثروت را بگذاره دست یکی دیگه البته در کل هم هر کاری میخواست بکنه باید 20 تا وکیل هم تاییدش میکردن و کلی کمسین که اگر تایید نمیشد کاری از پیش نمی برد ولی خوب بازم معاون قابل اعتماد نعمت هست . به داخل دفتر رفت خوب کجا میخواست بره میدونست به گذشته جایی که واقعاً زندگی میکرد ، در گاو صندوق را باز کرد هنوز کلید ماشینی که دوسش داشت اونجا بود ، هر ماه یک مکانیک میفرستاد که سالم باشه با این که سوارش نمیشد ، کلید و مقداری وسایل که فکر میکرد لازمش خواهد شد برداشت سوار آسانسور شیشه ای شد از دفتر کارش که طبقه آخر بود به زیر زمین . ماشین در پارکینگ شماره 13 بود . پارکینگ اختصاصی خودش همه فکر میکردن ماشین برای کار گر نظافت چی چون همیشه زود تر از همه در پارکینگ بود و وقتی هم همه میرفتن هنوز آنجا بود ، و البته این مدل پژو 206 خوب به کلاس کاری این شرکت نمیخورد ، هیچ کس فکر این که ماشین برای رییس باشه را هم نمیکرد .
سوار شد هنوز همان قدر کثیف بود ، خندش گرفت یادش افتاد همیشه همه بهش اعتراض میکرد که بابا این ماشین را تمیز کن آدم میشینه هم ماشینت تمیز تر میشه ، ما که از ماشین در میاییم خاکی شدیم ، به هر جاش دست میزنی خاکه
اونم میگفت خوب دست نزن در را با پا ببند باز کردنش هم زیر دستگیره تمیزه
راه افتاد از پارکینگ خارج شد و به سوی گذشته راند ، زمانی که همه چیز بهتر بود ولی دیده نمیشد
۳- دیدار آشنا
خیلی وقت بود که ماشین دنده اتومات سوار می شد به خاطر همین اولش یکمی رانندگی برایش سخت بود . پشت فرمان این ماشین نمی شد به گذشته فکر نکرد همه جایی با این ماشین خاطره داشت .
حالا هم پشت فرمان به گذشته فکر میکرد به زمانی که میشد بهش گفت هنوز خیلی جوان بوده ، عاشق ماشین دنده ای بود همیشه دور موتور را به آخر میرساند به طوری که یک مرتبه مجبور به تعویض جعبه گیربکس ماشین شده بود ، عشق شنیدن صدای متور را داشت و هیچ کاریش نمیشد کرد .
به اتوبان رسیده بود ، حفظ کردن جای پلیس ها در اتوبان عادتی بود که هنوز از سرش بیفتاده بود .
یادش می آمد چه قول هایی داده بود ولی امروز قصد نداشت به قول ها فکر کند ، یکمی قانون شکنی ، مگه چه می شد؟
حس میکرد برگشته به زمانی که 22 سالش بوده ، صدای ضبط ماشین را تا آخر زیاد کرد و شروع به شتاب گرفتن نمود ، رکوردهای قبلی اش را فراموش نکرده بود 170 کیلومتر در ساعت البته اون روز تنها نبود و بهترین رکوردش هم 180 بود . عقربه سرعت ماشین همین طور بالا تر میرفت و سرعت عبور اجسام از کنارش همین طور بیشتر و بیشتر می شد با شکستن رکورد چند ثانیه فاصله داشت ، کنترلش روی ماشین تقریباً صفر بود ولی نمیخواست سرعتش را کم کند ، نزدیک به ایسگاه پلیس می شد اگه او را با این سرعت میدیدن حتماً میگرفتن اش بالا خره تصمیم گرفت سرعتش را کم کند حوصله گیر دادن پلیس را نداشت ، میخواست بره جایی که همه چیز از انجا شروع شده بود ، به اندازه کافی تاخیر کرده بود ، این سفری بود که مدت ها پیش باید آغاز می شد .
حالا که به گذشته فکر میکرد میدید میشد گفت جایی که تمام حس خوشبختی زندگیش را از دست داده بود همان جا بود ، گمش نکرده بود جاش را بلد بود ولی برای همیشه از دستش داده بود .
قبل از آن مقابل گل فروشی ایستاد میخواست یک شاخه گل بگیره ، داخل مغازه شد همه جا بوی گل پیچیده بود .
ــ ببخشید آقا یک شاخه گل سفید می خواستم .
گل ها رو با رنگشون میشناخت هیچ وقت اسمشون را یاد نگرفته بود
گل فروش: گل به صورت تک شاخه نمی فروشیم .
ــ خوب پس یک دسته گل بدهید ، 19 تا گل سرخ یک سفید
گل فروش تعجب کرده بود همه اسم های گل ها را زیرشان نوشته شده بود مگه این مشتری سواد نداشت؟ تازه یک شاخه گل میخواست برای چی؟
بعد از گرفتن گل راهی شد ، تقریباً ساعت دوازده بود که به جایی که میخواست رسید ، چقدر خلوت بود ، پرنده پر نمیزد همه جا سکوت بود ، بادی از سمت شرق می وزید و خاک را به هوا بلند میکرد ، از ماشین پیاده شد ، دلش گرفته بود بغض گلویش را فشار میداد . خاطره ها ی لعنتی همشون زنده شده بودن بالاخره قبر مورد نظرش را پیدا کرد .
نشست همه جا سکوت بود ، سکوتی که به نظر شکسته شدنی نبود تا این که حق حق گریه اش تمام سکوت این چند ساله را شکست لا به لای صدای گریه جمله ایی که مدام تکرار میشد سلام عزیزم بود .
۴- درد دل
کنار قبر نشست ، تا یک ربع گریه اش بند نمی آمد ، انگار سالها در چشمانش جمع شده ولی نباریده بودن حالا بعد از این همه سال دوباره دریچه قلبش باز شده بود . بعد از نیم ساعت به خودش مسلط شد البته نه به این معنا که عاقل شده باشد و فاتحه ای بخواند و بازگردد ، بلکه تازه توان حرف زدن را پیدا کرده بود . اگر کسی او را می دید خیال می کرد یا تازه در گذشته ای دارد یا دیوانه شده و عقل از سرش پریده .
ــ ببخشید میدونم ، یادم هست نمی خواهد یاد آوری کنی ، قول داده بودیم اگر یکی از ما زودتر از دیگری مرد آن یکی سر قبرش نرود .
ــ هنوز یادم هست و من هم نیامده بودم تا به امروز ولی ، ولی امروز...
همین طور که حرف میزد اشک از چشمانش می آمد.
ــ امروز بعد از بیست سال آمدم ، آمدم تا بگم بس نیست؟ ، تو میخواستی نیایم تا بتوانم بعد از تو زندگی عادیی داشته باشم ، خوب نیامدم ولی بسه بگذار حرف بزنم ، از دستم دلگیر نشو که قولم را بعد این همه مدت شکستم .
ــ ببین با همان ماشین قدیمی آمدم ، ماشین خاطراتمان الان دیگه برای خودم کسی شدم .
خنده ای به لبانش نشست که با اشک هایش ساز گاری نداشت
ــ ماشینم هنوز همان قدر کثیفه ،بعد از تو کسی روی اون صندلی جای تو را برایم پر نکرد ، پاشو بریم از اینجا ، چقدر میخوای بخوابی اون زیر؟ مگه نمی گفتی از تاریکی مطلق میترسی خوب پاشو من آمدم پاشو
گریه اش شدید تر شده بود و داشت به عزیز از دست رفته اش التماس میکرد که زنده بشه
ــ ببین چه دسته گلی برایت آوردم مگه گل سرخ دوست نداشتی؟ من میخواستم یه شاخه گل سفید بگیرم ،سفید مثل فرشته ی خودم ولی فروشنده تک شاخه نمی فروخت به خاطر همین 19 شاخه گل سرخ هم گرفتم ، نگاه کن مثل این می ماند که گل سفید غرق در خون خودش آرمیده
ــ زیادی دارم حرف میزنم؟ میدونم من که در کل به قول تو سالی یک ساعت حرف میزدم ، خوب الان بیست سال حرف با شما دارم ، بیست ساله که درد دلم را به هیچ کسی نگفتم به امید این که این درد بکشه من را و پیش تو بیام ، بیست سال سالی 1 ساعت هم باشه الان بیست ساعت حرف با شما دارم زیاده ،نه؟
ــ پاشو و آرومم کن پاشو با دستای مهربونت اشکایم را پاک کن ، بگو برای چشمام خوب نیست ، بگو که دوست نداری که من را گریان ببینی ، ببین که بی تو از نمردنم ناراحتم . پاشو تا سرم را روی پاهات بگذارم شاید بعد این همه وقت یکمی آروم بشم و تو هم با انگشتات موهایم را بهم بریز ، پاشوتا بگم این بیست سال چه کشیدم؟ بگم که نداشتن سنگ صبور با من چه کرد . پاشو تا بگم چقدر دوست داشتم میمردم ، تا بگم میفهمم آرزوی مرگ کردن یعنی چی؟
اشک هایش بند نمی آمدن بعد از این همه وقت تازه این زخم کهنه سر باز کرده بود
ــ پاشو و ببین از دنیا یک چیز خواستم و ان همه چیز به من داد ولی آن یک چیز را از من گرفت ببین که حاضرم همه چیزش را بهش پس بدهم تا فرشته ام را پس بگیرم تا بتوانم به چشمانت دوباره خیره شوم اگه میشد ساعت ها بهت خیره میماندم
نفس هایش بریده بریده شده بود ، تنگی نفس پیدا کرد جملاتش را تکه تکه میگفت
ــ عزیزم پاشو و عاشقت را نگاه کن که غم دوری از تو به چه روزی انداختتش پاشو ببین که بی تو چیزی ازش نمانده پاشو تا همه ی آرزوهایم زنده بشن تا دوباره چراغ امید دلم روشن بشه پاشو تا دوباره با هم به غروب خورشید و رنگ آسمان هنگام غروب خیره بشیم ، با هم کنار دریا بشینیم و باد نوازشمان کنه ، پاشو ببین هنوز تمام نامه هایت را نگه داشتم هنوز تک گل سرخی که به من دادی همراهم هست
با موبایلش آهنگی را گذاشت
ــ یادته؟ یادته با هم این آهنگ را گوش میکردیم ، پاشو قلبم تند میزنه دستت را رو سینم بگذار تا آرامش کنی ، پاشو تا با هم دوباره بخوانیم ، پاشو تا دوباره گرمی نوازشت را بر پوستم حس کنم
همه گفتن تو خودت را کشتی ، من میدونم اشتباه میکردن ما به هم قول دادیم کسی خودش را نکشه ، مگه نه؟ پاشو به همشون بگو من اشتباه نمی کنم بگو ، تو را به خدا پاشو و بگو ، تو را به خدا پاشو
روی قبر دراز کشیده بود تمام لباس هایش خاکی شده بودن
ــ چیه ، اشکالی نداره خاکه پاک میشه میخواهم کنارت دراز بکشم میخواهم خاکی که تو را در آغوش گرفته به آغوش بکشم
ــ چیه ، دیوانه به نظر میرسم ؟ فکر نمی کردی بعد از بیست سال هنوز به یادت باشم؟ اگه اینه که خیلی بی معرفتی ، ولی میدونم الان راضی هستی من اینجام مگه نه؟ دل تو هم برای من تنگ شده بود ، هر چی باشه هنوز دل تو که تو سینه من می تپه و من را زنده نگه داشته دل من که با تو از این دنیا رفت
ساعت 9 شب شده بود ، گذر زمان را حس نکرده بود
ــ میبینی؟ باز هم مثل همیشه تا که با هم هستیم زمان زود میگذره . ولی امشب من اینجا پیشت میمانم ، بحث نکن چیزی نمیشه که ، از چی میترسی؟ کسی ببینه که من اینجام؟
پتویی از داخل ماشین اورد
ــ حقیقتش را بخواهی تا صبح میخواهم برای تو حرف بزنم ، اگه حوصله داری بیدار بشین گوش کن باشه؟
نمی دانی این همه سال سکوت با من چه کرده حتی یک لحضه فراموشت نکردم
و تا صبح حرف زد از همه چیز و از برنامه ای که فردا صبح به بعد می خواست انجام بده

 
comment نظرات ()
 
 
شاهزاده سرزمین تاریکی
نویسنده : شاهزاده تاریکی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢
 

 

یکی بود یکی نبود

۱-آخرین غروب

دیگه امیدی به پیروزی نبود زمان روشنایی به پایان رسیده بود ساعاتی بعد جنگ نهایی آغاز میشد خورشید آخرین درخشش های روزش را بر زمین میگستراند و مثل یک گلوله آتشین در دور دست فرود می آمد ولی امیدی به طلوع دوباره اش نمی رفت . با این که نا امیدی برای لشگر روشنایی معنایی نداشت ولی امیدی هم در بین انها دیده نمی شد همه با چهره های غم زده به آخرین غروب خورشید نگاه میکردن

 زمان عوض شده بود نوبت به شروع دوران تاریکی بود شاهزاده تاریکی در چادر خود میان سپاه در فکر اتفاقات بعد از پیروزیش بود سال ها بود که برای شکست روشنایی جنگیده بود کاری که هیچ کس باورش نمیشد . مگر میشد تمام این دنیا که با نور دیده میشد به تاریکی فرو بره ولی شاهزاده در مرحله آخر قصه سقوط روشنایی قرار گرفته بود . اینجا آخرین جایی بود که هنوز باور نداشتند روزی تاریکی همه جا را خواهد گرفت شاهزاده نیز آخرین غروب خورشید را نگاه میکرد ، از فردا همیشه خورشید از پشت ماه میتابید ، خندید و به فکر بعد از جنگ فرو رفت

۲-قرار ملاقات

هوا تاریک شده بود که شاهزاده برای چک کردن همه چیز پیش از جنگ از خیمه خارج شد نسیم خنکی از سمت دریاچه شروع به وزیدن کرده بود احساس خوشایندی هنگام برخورد با پوست به انسان القا میکرد سپاهیان دشمن دور تا دور جزیره ایستاده بودند و منتظر شروع جنگ بودند . چقدر پیروزی نزدیک به نظر میرسد آن سپاه کوچک هیچ شانسی برای پیروزی نداشت ، یعنی چند دقیقه جنگ طول خواهد کشید

 در این فکر بود که دید یکی از فرماندهان سپاهش به او نزدیک میشد

 ش.ت:چه شده فرمانده خبری شده؟

بله شاهزاده پیکی از دشمن رسیده است و میگوید پیغام محرمانهای برای شما آورده . چه دستور میفرمایید؟ چه کنیم با این پیک؟

ش.ت:خلع صلاحش کنید و به خیمه من بیاوریدش تا ببینیم چه ترفندی برای فرار از شکست چیده اند . جمله آخر را با حالتی تمسخر آمیز بیان کرد و به خیمه خود بازگشت

پیک وارد خیمه شد و به شاهزاده ادای احترام کرد

پیک : من فرمانده ...؟

ش.ت : نیازی به معرفی نیست پیامتان را بفرمایید

پیک : شاه سرزمین روشنایی میل به ملاقات با شما را دارد و من به همین سبب از طرف ایشان...!؟

شاهزاده با خنده عصبی و بلند خود حرف پیک را قطع کرد و با این که به نظر میرسید چیزی نمانده که پیک را از خیمه بیرون کند با صدایی آرام گفت: خوب من این دعوت را میپذیرم من ایشان را یک ساعت دیگر در کنار دریاچه ملاقات میکنم

 پیش خودش گفت گرچه به نظرم کار بیهودهای میاد ولی قبل از پیروزی خیلی دلم میخواد با این شاه احمق صحبت کنم ،میخوام ببینم چه حسی قبل از شکست داره

 پیک اجازه خروج خواست و به سمت جزیره بازگشت

فرمانده: ولی شاهزاده چرا این دعوت را قبول کردید؟ ما میتوانیم همین الان کارشون را تمام کنیم

ش.ت:عجله نکن فرمانده ،دشمن هر چقدر هم ضعیف باشه دست کم گرفتنش باعث شکست ،بگذار ببینیم چه میخواهن بگن!به هر حال تا یک ساعت دیگه نمیخواستم حمله کنم و محل ملاقات را هم من تعیین کردم

شاهزاده لبخند به لب به سمت بالای تپه رفت و از فرمانده جدا شد

۳-جای خالی ستاره

هوا نسبت به قبل از آمدن پیک خنک تر شده بود ، کم کم تعداد ستاره های آسمان بیشتر میشد انگار که یکی داره دونه دونه آنهارا روشن میکنه ولی شاهزاده امیدی نداشت که ستاره اون هم روشن بشه . خیلی وقت بود که چراغ ستارش سوخته بود و روشن نمی شد . جای ستاره خودشو خوب یادش بود ولی اثری ازش نبود . نا امید به جای خالیش تو اسمون نگاه میکرد . چقدر خاطره از اون ستاره داشت .

هوا کاملا سرد شده بود ولی سرمای عجیبی روی صورتش احساس میکرد . سعی کرد با دست صورتش را در مقابل سرما حفظ کنه که سر انگشتانش خیس شد

سرمای هوا همیشه چشمانم را به اشک می اندازد . این جمله ای بود که به خودش میگفت ولی خودش میدونست که علت اصلیش این نیست . بالاخره چشم از جای خالی ستاره برداشت باید به چادرش بر میگشت نیم ساعت دیگر وقت ملاقات بود.

از تپه به پایین روانه شد ولی حس میکرد قسمتی از وجودش اون بالا جا گذاشته بود

۴-شاه یا ملکه

 لباس فاخری به تن کرد نمیخواست هیچ نقصی در ملاقاتش با شاه روشنایی باشه خیلی حرف ها از او شنیده بود در باره متانت ، جذبه ، قدرت و شجاعت و این که کسی تا به حال صورت او را ندیده ، در هیچ جنگی نتوانسته بود او را ملاقات کند تا به امشب که آخرین جنگ بود.

برایش سوال شده بود چرا تا به حال ملاقاتی نداشتند ، و از اون عجیب تر چرا حالا می خواست با او ملاقات کنه ؟ شاید یکی از علت هایی که این ملاقات را پذیرفته بود همین بود

فرمانده در مقابل درب خیمه منتظر شاهزاده ایستاده بود که شاهزاده سر تا پا مشکی از خیمه خارج شد

ش.ت : نظرت چیه فرمانده؟ خوب به نظر میرسم؟

سر تا پا مشکی بود . چکمه های چرم سیاه تا زیر زانو شلوار و لباس ابریشمی و شنل براقی که همگی مشکی بودند.

فرمانده:لباس ها همیشه در تن شما درخشش خاصی دارن قربان

ش.ت :خوب همه چیز حاضره؟فرمانده:کاملاً ، تمام منطقه پاک سازی شده افراد هم در جاهای خودشان قرار دارند کشتی شاه روشنایی هم اجازه ورود میخواستند

ش.ت :خوب پس بریم ، مهمانانمان را منتظر نگذاریم که حتماً از تاخیر ما شاد خواهند شد

چادری بزرگ برای ملاقات برافراشته شده بود شاهزاده تاریکی و فرمانده اش وارد شدند و در یک سر میز بلندی که برای همین ملاقات گذاشته شده بود نشستند میز ظرفیت حد اقل 10 نفر را داشت

ش.ت :پس مهمانانمان کجا هستند؟

فرمانده:دستور بفرمایید تا داخل میشوند

شاهزاده براشفت ، یعنی چه؟ شما شاه روشنایی را در سرما نگهداشته اید تا من برسم؟ عجب ،حیف که فرمانده منی وگرنه کاری میکردم تا یاد بگیری برای آب خوردنت هم باید از من اجازه بگیری

فرمانده که کاملاً وحشت کرده بود و همه چیز خلاف جهت پیش بینی هایش پیش رفته بود به سرعت دستور ورود کاروان روشنایی را داد

بعد از چند ثانیه 4 نفر وارد شدند و طبق پیش بینی شاه روشنایی صورت خود را پوشانده بود . لباسانشان طوری بود که انگار به مجلس عروسی آمده اند ، و انگار نه انگار تا چند ساعت دیگر شکست خواهند خورد . شاهزاده بعد از ورود آنها سریع گفت

ببخشید که منتظرتان گذاشتند بنده بی اطلاع بودم . پوزش من را بپذیرید

بعد از ثانیه سکوت ادامه داد اگر شاه موافق باشند گفتگوی خصوصی داشته باشیم دو نفره البته میدانم همه افرادی که اینجا هستند به یقین بسیار قابل اعتماد میباشند

همراهان شاه روشنایی و فرمانده تاریکی خارج شدند ، فرمانده خیلی ناراحت شد میدانست که این مجازات کاری بود که کرده

شاهزاده و شاه در چادر تنها ماندند . شاهزاده ادامه داد

حقیقتش را بخواهید لحظه اولی که دیدمتان شکه شدم . شما همیشه صورت خودتان را مخفی میکنیید؟ یعنی افراد خودتان تا به حال شما را ندیده اند؟

شاه بعد از لحظه ای سکوت که به خاطر فکر کردن به جواب بود گفت : این موضوع مهمی نیست مسایل مهمتری هست که باید در باره اش حرف بزنیم

شاهزاده : خوب من گفتم همه بیرون بروند چون خواستم شما راحت باشید خانم عزیز ، گفتم شاید نمیخواهید کسی بداند . ولی خوب جالب بود برام ، یا شما شاهتان مرده و هیچ مردی شجاعت حرف زدن با من را نداشته که شما را فرستادند یا واقاً شاه روشنایی یک خانم است

شاه : گفته بودند شما ادم زیرک و با هوشی هستید عجیب نیست انقدر قدرت دارید و به این مرحله رسیدید

شاهزاده: شما لطف دارید ، خوب برسیم به بحث خودمان که وقت زیادی باقی نمانده ، البته اگر موافقید؟

شاه : موافقم ولی قبل از ان میشه بفرمایید از کجا چنین حدسی به ذهنتون رسید؟ البته من تصدیق نکردم فرمایش شما را

شاهزاده : خوب یک علتش این بود که قدم شما سنگینی قدم یک مرد را نداشت و این برای یک حدث کافی اگر تصدیق میفرمودید علل موجه تری نیز ارایه میکردم

۵-ملاقات

 خوب شاهزاده عزیز بریم سر اصل مطلب ، چرا این کار را میکنی چرا میخوای روشنی را نابود کنی

شاهزاده:شاه عزیز روشنایی آنقدری هم که به نظر میرسه پاک نیست یه نگاه به پشت خودتون بندازید ؟ چی بجای گذاشتید؟تبعیض ، اختلاف طبقاتی ، همه مردم عقلشون به چشماشون تغییر مکان داده ، من آمدم که تمامش کنم ،همین

شاه: نفرات قبل از تو هم همین حرف ها رو میزدن ولی هیچ کدوم تا این حد پیش نیامده بودن ،تو حتماً یک علت دیگهای هم داره که داری میجنگی من امشب فقط برای همین آمدم اگه بشه بفهمم و کمکت کنم چون فکر نمیکنم راهی که انتخاب کردی درست باشه

ش.ت: خوب همه حرف ها در باره شما درست بود ، ولی حقیقتاً من قصد گفتن قصه خودم را ندارم ، این که از کجا امدم ؟ چرا امدم؟

شاه: خوب پس میشه گفت ملاقاتمان بدون نتیجه به پایان میرسه ولی بگذارید من هم یک حدثی بزنم

ثانیه سکوت مطلق شد و شاه ادامه داد روشنایی تنها با روشنایی از بین میره ، یک ستاره همیشه میسوزه ولی در آخر انفجاره که نابودش میکنه و خود انفجار بزرگترین منبع نور به حساب می آید ، شاهزاده عزیز شما بعد از نابودی روشنایی میبایستی بمیرید چون منبع روشنایی خواهید بود ، همون چیزی که تا اینجا رساند شما را

ش.ت:حدس جالبی بود ، خوب اگه اجازه بدید قبل از بازگشتتان پذیرایی از شما انجام بشه؟

شاه: خیر ترجیح میدم زودتر برگردم ، برایتان شب خوبی آرزو میکنم ، شاه به همراه همراهنش به طرف جزیره رفتند و شاهزاده سر میز به فکری که همیشه در سر داشت فرو رفت

شاهزاده فکر میکرد علت ملاقات زمان خواستن یا بخشش و هر جیز دیگری غیر از این اتفاق باشد

خیلی حدس عجیبی زده بود

شاه چرا مثال یک ستاره نابود شده را زد؟

ایا میدانست چرا میجنگم ؟ برای همین تا به حال به ملاقاتم نیامده بود؟

در افکار پریشان ناشی از ملاقاتی که بسیار کوتاه انجام گرفته بود گم شده بود

فرمانده در کنار شاهزاده قرار گرفت

فرمانده: شاهزاده اتفاقی افتاده شده؟ همه چیز...؟

ش.ت: بله

فرمانده: چه اتفاقی افتاده قربان؟

ش.ت:هیچی همه چیز درسته

فرمانده کاملاً گیج شده بود هیچ وقت شاهزاده را این طور ندیده بودبه قدری در فکر فرو رفته بود که متوجه جواب هایی که میداد نبود

به همراه فرمانده به چادر خود رفت

 ش.ت: فرمانده یک ساعت به من وقت بده کسی مزاحمم نشود حتی اگر دیدی دشمن داره پیروز میشه و پشت در چادر منه ، هیچ کسی مزاحمم نشه ، واضح بود؟

فرمانده : بله قربان

شاهزاده پیش خودش گفت باید فکر کنم ، فکر ،فکر ، اخه چرا؟

۶-جستجوی در میان خاطرات فراموش شده

 از همه طرف افکار مختلف ، خاطرات قدیمی به مغزش هجوم می آوردند ، و یک سوال ، ایا مثال ستاره ای که شاه زد اتفاقی بود ؟

از زمان حال دور شد محیط اطراف را فراموش کرده بود . در بالای تپه ای ایستاده بود خورشید در حال غروب کردن بود ، این کار هر شبشان بود انتظار غروب خورشید تا ستاره ها معلوم بشن . باد بوی علف تازه را همه جا پخش میکرد ولی هنوز همراه شبانگهیش نیامده بود . هر شب موقع طلوع ستاره با هم به آن چشم میدوختند و هزار خاطره و آرزو برای هم تعریف میکردن ولی مثل این که امشب کمی تاخیر خواهد داشت شاید به طلوع ستاره نرسه؟

 انتظار طولانی شد مخصوصاً که اثری از طلوع ستاره هم نبود. از کجا فهمیده بود که امشب قرار نیست ستاره طلوع کنه ، حتماً هوا گرفته . نتوانسته بیاد ، شب های بعد هم به همین منوال گذشت نه دیگر اثری از ستاره شد نه از همراهش

شاهزاده دوباره به زمان حال برگشته بود. چند ساعت بود که به فکر فرو رفته بود؟ ، چرا جلوی هجوم خاطراتش را نمی توانست بگیره؟ با نگاه کردن به ساعت فهمید چند دقیقه بیشتر به فکر فرو نرفته بود . جای خوش حالی داشت

انگار ذهنش در میان خاطرات دنبال حلقهای گم شده ای میگشت ، ولی چه بود نمی توانست بفهمد فقط در مغزش احساس خستگی میکرد انگار جستجو در خاطراتش تمام توان ذهنیش را گرفته و فلجش کرده بود . دلش میخواست بخوابه و استراحت کنه ولی میترسید . شاهزاده بین لشگریان معروف به همیشه بیدار بود انگار که هیچ وقت به خواب احتیاج ندارده البته همه دیده بودن که او میخوابه ولی انقدر کم بود که میشد فرض کنن اصلاً نخوابیده .و باز خاطره از شروع شب های بیخوابی دقیقاً همه چیز به همان شب بر میگشت ، شروع کابوس ها ، کابوس های تقریباً ثابت به طوری که بعد از مدتی میدانست که قراره چه اتفاقی در ادامه خواب بیفته

بیدار شدن برای شاهزاده سخت شده بود ، در خواب انتظار بیداری میکشید همین باعث شد تا انجایی که میتوانست زمان خواب خودش را کم کرده بود . شبی فرمانده او را از خواب بیدار کرده بود و گفته بود قربان دیدم در خواب ناله میکنید . او از فرمانده تشکر کرده بود . درست بود شاهزاده 1 ساعت بیشتر نخوابیده بود ولی در خواب 7 ساعت بود که انتظار بیداری کشیده بود

ش.ت: نه خیر امشب چه ام شده نمیدونم؟ چرا این خاطرات دست از سرم بر نمیدارن؟ بهتره روی جنگ فکر کنم

ولی همین جنگ باعث به یاد آوردن خاطرات بیشتری شد

چرا میجنگید؟

از کی اسم خودش را تغییر داده بود و همه شاهزاده تاریکی میخواندنش؟ ، چرا شاهزاده تاریکی؟

همه جنگ ها و ملاقاتش با شیطان را به خاطر می آورد

 از کجا شروع شده بود ، همیشه میخواست در یکی از این جنگ ها شاه روشنایی را ببیند حتی چندین بار پیک داده بود که اگه او را ببینم جنگ را متوقف میکنم و کلی پیشنهاد دیگه ولی هیچ وقت قبول نشده بود

و حالا امشب بعد مدت ها همه چیز یادش می آمد . شاهزاده تغییر اسم داده بود تا گذشته را فراموش کند ولی در آخرین شب رسیدن به پیروزی ... چرا؟

به نظر بیشمار خاطره می آمدن ولی هیچ کدام حلقه مفقود ذهنش نبودند ، زمان به سرعت میگذشت باید زود تر میفهمید ولی دیگر ذهنش توان جستجو نداشت نگاهی به اطراف چادر کرد . اول به این فکر افتاد از تونل زیر زمینی زیر چادر که برای مواقع خطر تعبیه شده بود استفاده کند و به اطراف بره و ذهنش را کمی آزاد کنه ولی ذهنش با دیدن هر چیز خاطرات آن را مرور میکرد

همین راه مخفی کلی برای خودش خاطره داشت به خاطر همین روی از آن گرداند و دور شد شاید ذهنش اروم بگیرد

از روی ناچاری گنجه لباس ها را باز کرد ، پر لباس بود همه را زمانی جایی پوشیده بود . همه چیزی این جا دیده میشد پارچه سفیدی هم انجا در گوشهای مچاله شده بود میدونست توش یک تلسکوپ قدیمی بود ولی حالا که ستاره نبود به چه دردی میخورد؟

همیشه با اون تلسکپ... بقیه خاطره در ذهنش یخ زد تمام مغزش سوزن سوزن میشد آره این همون خاطره ایی بود که باید به یاد می آورد ان بوی عجیب و آشنا حالا همه چیز به هم ربط پیدا میکرد تنها کاری که باید میکرد همین بود

سریع لباس خودش را عوض کرد باید خارج میشد بدون این که کسی متوجه بشه

استرس عجیبی گرفته بود ، قلبش انقدر تند و بلند میزد که میترسید همه صدایش را بشنوند و وارد چادر بشوند تا ببینند چه شده

حدسش اگه درست بود ... حتی نمیتوانست باور کند ... یعنی ممکن بود

۷-آغاز جنگ

از راه مخفی با لباس کاملاً مشکی خارج شد درب خروجی راه در کنار درخت پیری بود که با برگ استتار شده بود دور از چشم سپاهیان نزدیک دریاچه قرار گرفته بود . شاهزاده اطمینان داشت تا 1 ساعت دیگه هیچ کسی متوجه نبودن او نخواهد شد حالا نوبت به شنا کردن بود هر طوری شده میخواست خودش را به اتاق شاه برسانه . این اولین باری نبود همچین کاری میکرد از این موقعیت سخت تر هم قرار گرفته بود ولی دیگه خاطراتش برایش مهم نبود فعلاً خودش رو میخواست به اون اتاق برسونه

-در قصر روشنایی

ملاقات با شاهزاده طبق گفته شاه بی اثر بوده و هیچ نتیجه مثبتی نداشته ، جلسه ای برای تصمیم گیری نهایی بعد از ملاقات با شاهزاده تشکیل شده بود . آخرین وضعیت آرایش نظامی مورد برسسی قرار گرفت . پس از اتمام جلسه شاه به اتاق خودش رفت و خواست تا شروع جنگ تنها باشد . بعد از قفل شدن در لباسانش را عوض کرد در این فکر بود که الان شاهزاده چه کار مکنه؟ آیا متوجه شده بود؟ میدونست که خیلی باهوشه ولی این چیزی نبود که بشه حدس زد. از پنجره به اردو گاه سپاه تاریکی نگاهی کرد و در تخت دراز کشید پرده های تخت را کشید تا محیط را امن تر حس کند ، 50 دقیقه از آخرین باری که شاهزاده را دیده بود میگذشت او در طی همه این سال هل همیشه کار های شاهزاده را زیر نظر داشت گرچه هیچ وقت تا امشب با او رو در رو نشده بود در افکار خودش غرق شده بود که صدای چکه کردن آب بر کف زمین به گوشش رسید

شاه: لعنت به این ساختمان قدیمی همه جاش یک ایرادی داره به محض این که خواست از جا بلند بشه دستی از پشت سر دهانش را گرفت

ش.ت: نترسید .غریبه نیستم . نیازی به فریاد کشیدن نیست . شاه عزیز ، بعد از چند ثانیه مکث دست از دهان او کشید و ادامه داد یا میخواهید ملکه صدایتان کنم .

 شاه میخواست صورتش را در تاریکی اتاق پنهان نگه دارد ولی با شنیدن جمله بعدی شاهزاده این کار دیگر لزومی نداشت

ش.ت: میخواهید همراه شب های روشن بگویم ؟ ولی لطفاً نخواهید که با اسم کوچک صدایتان کنم

شاه: هر طور راحتید ! ، پس متوجه شدید؟

ش.ت: سخت بود ولی نه سخت تر از روزگاری که بر من گذشت .آشنا بودید ولی نه برای کسی که اسم خودش را نیز سعی به فراموششی داشت . من با روشنایی جنگیدم تا انتقام گرفتن روشنایی کوچک خودم رو بگیرم . آره جنگیدم ولی در شب آخر دیدم جنگ آخرم بی معنا شده . سخته بعد از این همه سختی ، جنگ ، رنج ... ببینی آخرش بی معنا تمام بشه

شاه: من میتوانم برات توضیح بدم نو.. ولی شاهزاده حرف شاه را قطع کرد

ش.ت: لطفی در حق من بفرمایید نام من را نبرید همان شاهزاده بفرمایید کفایت میکند و البته من برای شنیدن توضیح اینجا نیامدم

شاهزاده در کنار پنجره ایستاد زیر نور مهتاب تازه شاه متوجه شد که سر تا پای او خیس بودشاه: میخواهی هوله برات بیارم؟

شاهزاده لبخندی زد و گفت نه این آب در این شب سرد هم نمیتوانه آتش درونم را خاموش کنه راه زیادی اومدم ولی

شاه: خیلی خسته ای بیا استراحت کن چند دقیقه شنا کردی؟

ش.ت: منظورم این بود که از روزی که ستاره ام خاموش شد تا به حال ، از ترس کابوس دیدن نمیخوابیدم همش جنگ البته الان دیگه مهم نیست ، هنوز وقت استراحت نیست
شاه: پس از روی مثال ستاره حدس زدی؟

ش.ت: من که گفتم دلیل حدسم زیاد بود اگه میخواهی بدونی یکی از اون دلیل ها بویی بود که یک زمانی برایم آشنا می آمد ، و با فراموششی همه چیز باز یادم بود

در طی حرف زدن شاهزاده فقط به بیرون نگاه میکرد

شاه: اگه نمیخواستی من رو ببینی چرا اومدی؟ اگه میخوای ببینی چرا بیرون رو نگاه میکنی؟ اگه توضیح نمیخوای پس چه میخای؟

ش.ت: ااااااوه چقدر سوال ، صبر داشته باش همان طوری که من صبر کردم ، انصاف بدی اول نوبت منه

ش.ت: میخواستم بگم حق داشتی من دلیل جنگیدنم خودش روشنایی بود و به خاطر همین تا اینجا رسیدم ، تا به حال مهره سفید و سیاه دیدی من سفیدی قسمت سیاه بودم و برای پیروزی سیاهی جنگیدم با این که اصل خودم نبود و تو سیاهی قسمت سفید شدی

شاه: صبر کن به من هم فرصت بده از خودم دفاع کنم

ش.ت: نه ، تو تا حالا وقت داشتی فرصت داشتی حرف بزنی ولی هیچ وقت نزدی این چند دقیقه برای من بعد نوبت تو هر چقدر میخواهی صحبت کن

شاه دوباره ساکت شد

از بیرون صدا هایی می آمد شاهزاده پشت پرده پنجره رفت ، ملکه میخواست از تخت بلند بشه بره پهلوی اون و حرف بزنه

ولی شاهزاده گفت

از جات بلند نشو ، خبری نیست در سپاه من تازه فهمیدن که من نیستم دارن دنبالم میگردن

ش.ت: میخواستی امشب قصه من را بشنوی که چرا جنگیدم ، چه را آمده ام خوب من اومدم اینجا جواب سوالت را بدم ولی دیدم گفتنش اندازه تمام این روز ها طول میکشه ، شاید تو حوصلت سر بره ، میدونم میگی نه سر نمیره ولی من حوصله گفتنش را ندارم خوب فقط بگم سخت بود ، خیلی هم سخت بود با کل روشنایی جنگیدن سخت بود دقیقاً مثل الان تو با کل تاریکی جنگیدن سخته مگه نه؟بعد از چند ثانیه سکوت ادامه داد ، همراه عزیزم ، ملکه روشنایی حالا میتونی از جات بلند شی و بیای سمت پنجره

ملکه فکر کرد حالا نوبت اون شده و شاهزاده هم کمی آروم شده دیگه مشکلی نیست میتوانن حرف بزنن و با هم باشن ، با شادی از جا بر خواست

ش.ت: از وقتی که من پشت پرده آمدم صدای ضبط شده من پخش شده و الان من در فاصله دوری هستم

دنیا در چشمان ملکه سیاهی رفت ، هنوز امید داشت که شاهزاده داره شوخی میکنه ، هنوز پشت پردست

ش.ت: این سپاه تاریکی ست که میخواهد بهت حمله کنن ، بدون من البته ، من جنگی دیگر ندارم حالا جنگ برای تو شروع میشه ، مخواستی قصه من رو بشنوی دیدم اگه در همین قصه خودت قرار بگیری کامل تر این قصه را خواهی شنید بجنگ ، تاریکی را نابود کن شاید در آخر قصه تو همدیگر را دوباره دیدیم ، قول نمیدهم اسمم را عوض نکنم ولی هیچ وقت چهره ام را پنهان نمیکنم ، امید وارم موفق بشی ، و یک روزی همدیگر رو دوباره ببینیم

نوار تمام شده بود ، چشمان ملکه پر از اشک شده بود ، پیش خودش میگفت کاش ان موقعی که فرصت بود چند کلمه بهش میگفتم، شکست را نزدیک خودش میدید با این که سپاه رو به رو شاهزاده اش را از دست داده بود

 

مردی سیاه پوش از صحنه نبرد دور میشد در دستش پارچه سفید مچاله شده ای بود ، تمام اتفاقاتی که قرار بود برای ملکه بیفته را حفظ بود ، همیشه حواسش به اون خواهد بود ولی این بازی بود که خود ملکه طراحی کرده بود پس حقش بود خودش نیز بازی کنه البته پیروزی تاریکی تا این مرحله کار خودش بود ، بدون آن تاریکی ضعیف خواهد شد ، و خوب تاریکی نیز باید شکست میخورد اگر ملکه از پسش بر نمی امد بازم باید خودش وارد عمل میشد ولی فعلاً یکم میخواست ستاره ها را نگاه کنه شاید دوباره ستاره اش روشن میشد

 

پایان


 
comment نظرات ()